انعکاس

زندگی بی آلایش و ساده است،سراسرآن انعکاس و تکرار است،اما  در قالب های مختلف.

گاهی آنگونه بر وفق مراد است که باید از آن ترسید،گاهی به طوری دردمند و غیر قابل تحمل است،که باید خوشحال بود،آخر هرچه کمان بیشتر به عقب رانده شود،تیر با سرعت و برد بیشتری پرتاب می شود،بردی که شاید جز آن بالایی کسی نمی تواند تصورش را بکند.

به برگه مقابلم زل می زنم،برگه ای که شاید ابعاد آن در دنیای فیزیک و ریاضی،یک چهار ضلعی به نام مستطیل تلقی شود،اما در دنیای من،کل ابعاد زندگی ام را در بر گرفته است.زیرا زندگی ام را بر پایه آن ساخته ام،این برگه، پایه موفقیت من در زندگی ام است،ستون به نتیجه رسیدن و سند اینکه این همه سال درجا نزده ام.امروز من در این اتاق،پشت این میز به انعکاس 20 سال پیش خود چشم دوخته ام.

چشمانم را می بندم،به آن روز ها بازمی گردم:

دستی بر شانه ام قرار می گیرد،بر می گردم،کسی نیست،جز یک آبدارچی ساده که قانون فیزیک می گوید:مفرد،قانون دنیا می گوید:تنها و اما قانون من ،می گوید:تمام دنیاست.آخر خدا را در چنته دارد.

لبخند می زد و می گوید:(مدیریت کارت دارد).

با قدم های سست به سمت اتاق مدیریت پا تند می کنم.با اندکی مکث در می زنم،کسی با مداد روی میز ضرب می گیرد و این یعنی اجازه ورود ،آخر خصلت اوست اینگونه اجازه ورود صادر کردن.اجازه ای که آن روز نه تنها اجازه ورودم را صادر کرد،بلکه پای سند آزادی ام را نیز امضا زد.وارد اتاق می شوم پشت میز نشسته است و خودکاری در دست دارد،برگه ای مقابلم می گیرد،نمی توانم بخوانمش،آخر هنوز به جز بابا آب داد چیزی نیاموخته ام،اما همان علامتی را دارد که پدر همیشه می گفت هنگامی که آن را دیدی این نوشته را به صاحب علامت نشان بده.بلافاصله برگه را از جیب شلوار پاره پوره ام در می آورد و به سمتش می گیرم،

می گویم:(لطفا بخوانید). قهقهه ای سر می دهد می گوید:(من برای خواندن پاکنویس مشق هایت وقتی ندارم).

گفتم:(پاکنویس مشق نیست،ناگفته های یک پدر است).

نمی دانم شاید دلش بود که لرزید،آن رامی خواند،اما پس از چند ثانیه لبخندی می زند و سپس قهقهه سر می دهد و می گوید:(با خود چه فکر کرده ای،که چنین برگه ای به دستم می دهی؟تمامی نوشته های این برگه دورغ محض است و حقیقت ندارد،خودت را مسخره کن).

سپس شروع می کند به خواندنش با هرکلمه اش هزاران هزار بار خرد می شوم،می شکنم .آری ،به گفته پدرم آن برگه،برگه تداومم بود،سند تدوامی که اگر امضا می شد،تداوم بدبختی ام را در پی داشت.

ازآن شرکت بیرون زدم،اما دوبار بازمی گردم،ولی به سمت آبدارچی می روم،آخر یاد گرفته بودم که قول را به مرد می دهند.

به او گفتم:(من امروز،به تو قول می دهم که یک روز از این تازه به دوران رسیده ها بالاتر خواهم زد،اما در آن روز مردانگی خواهم کرد)

.از آن روز به بعد که تاکنون 20 سال گذشته است،باهرجان کندنی که بود ،به اینجا رسیدم ،آری، به جایگاه او.

چند روز پیش نامه اخراج شخصی را دریافت کردم،اما هنوز آن را امضا نکرده ام،امروز صبح کپی همان نامه راهمرا با یک برگه دیگر دریافت کردم،آری یکی از آن برگه ها همان پاکنویس مشق های کودکی ام بود،با این تفاوت که ،امروز پاورقی آن ناگفته های پدری دیگر را به یدک می کشد.

شروع می کنم به خواندنش:

امروز تو در جایگاه من نشسته ای،من نیز روزی آنجا بودم، در یکی از همان روز ها نامه اخراج کودکی را امضا کردم،کودک پس از دیدن نامه بدون خواندنش،دست در جیبش کرد و برگه را بیرون آورد و آن را به دستم داد.فکر کردم مشق است ، اما با خواهش او شروع کردم به خواندنش:

(سلام.من یک پدرم،پدری که از پدر بدون حتی بابا آب داد هم به فرزندش نرسیده است ،از تو می خواهم به عنوان یک پدر به او نان بدهی).

و امروز من از تو می خواهم که به جای من به فرزندم آب نه،نان نه،کمی مردانگی بدهی ،همین…

 

دوستدار شما باپوک

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *