خاطرات یه ربات پیش خدمت

 

گویند خنده بر هر درد بی درمانی دواست.سکه روزگار دست بلند کند و گوید:(برای شیرم شاید چنین باشد،لیکن برای خطم نمکی بر زخم کم تمن آست.

اوف ،اوف،خدای من بازهم آقای پیتربا آن صدایی که انگار یک من روغن بدون پالم اویلا نوش جان کرده است،نوای زمخت ادوارد،ادوارد سر داده است.کمی بعد شکم سرتاسر و گوشت و لیپیدش قبل از تشریف فرمایی اش نوید آمدنش را می دهد و بعد از آن چهره قرمزش که از عصبانیت به فلفل دلمه قرمز می زند،آخر لپ نیست که،سیب باغ انگور عمه ناصرالدین شاه است.سپس دوباره هم چون تخم کفتر خوردها می گوید:(به سالن برو و سفارشات میز شازده را تحویل بگیر.)

اطاعت می کنم،به سالن می روم .تمامی ششصد و شانزده میز را وجب به وجب می گردم اما شازده ای نمی بینم.

ناچار به نزد آقای پیتر باز می گردم.می پرسم:(شماره میز شازده چند است؟).

گوش های آقای پیتر همچون رادار کارگاه گجت خدابیامرزمرحوم مغفور راست می شوند،چشم هایش همچون وزغ در حال انقراض سومالیایی از حدقه بیرون می زد و روی کله تاس  وبراقش که نورافکن آن چشم عقاب چاق تیز چنگال در حال انقراض را کور می کند پر از علامت سوال و علامت تعجب می شود.بالاخره زبان باز می کند و می گوید:(شازده ،نه،شازده).

می گویم:(هر دو که یکی هستند ،چه فرقی باهام دارند؟).

به سمت گوشم دست دراز می کند و پیچی در می آورد،سپس دوباره می گوید:(شانزده،نه،شازده).

نگو هنگام تعمیرم از بس که به فکر عقب نشینی خط رویش موهایش بوده است که پیچی را رو ی سنسر حرف ن جا گذاشته است.آخر این هم شد زندگی…..

 

دوستدار شما باپوک

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *