دریای همدرد

 

خلایق  همه نقاشی های کردگارند.

طفلکی معصوم به دریا زد وگفت:(تو زیبایی،چهره آفتاب سوخته مرا زیبا کن).

دخترکی دلباخته به دریا زد وگفت:(توجایگاه سکونت اشک آسمانی،اشک مرا هم تحمل کن).

پسرکی برهنه به دریا زد وگفت:(تو سخاوتمندی،مرا مرفع و بی نیازکن).

زنی درد مند به دریا زد وگفت:(تو خود،درمانی،درد مرا دوا کن).

مردی سست ایمان به دریا زد و گفت:(تو پاک و زلالی،مرا پاک و منزه کن).

پیرزن داغ دیده ای به دریا زد و گفت:(تو آرمیده ای،مرا آرمیده گردان).

پیرمرد دل شکسته ای به دریا زد وگفت:(تو پا برجا و استواری،مرا ستوار گردان).

بادی آمد و صدای ناگفته های مردمان این شهر را با خود برد،به جایی درآن بالاها،جایی که شاید کسی با آغوش باز انتظار می کشید.

دوستدار شما باپوک

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *