ذات بنی بشر

به سرزمینی سفر کردم بس حیرت انگیز.به دروازه سرزمین که رسیدم گویی توانایی اندیشه کردن از من سلب شد.با نیرویی ناشناخته و مبهم گسیل می شدم.پس ار عبور از دروازه دیدگانم به تماشای چهار برزن نشستند.نیرو مرا به سمت اولین برزن گسیل کرد.نامش را زمزمه کردم ،برزن عشق.

بوی عطر مطربی و گل سرخ به نمط شیدایی روح بنی بشر را مدهوش می ساخت.برزن تنها یک سرای داشت.به سرای شدم از آن چه که در فکر می گنجید،زیباتر و افسانه ای تر بود.پاکی و نابی از تمامی کنج و گوشه های آن فواره می زد.سرای حتی یک اتاقک هم نداشت،تنها یک باب جهت ورود و بابی دیگر در زیباترین بخش سرای جهت خروج قرار داشت.نیرو مرا به سمت باب خروجی گسیل کرد، با آن که اصلا دوست نداشتم از آن سرای خارج شوم،اما به اجبار باب خروجی را گشودم ، ناگه دیدگانم در حدقه شروع به ناآرامی کردند،سرایی سرتاسر از هیمه های گداخته شده وشراره های سرخ فام.کمی جلوتر بر تعدادی متعدد اتاقک آگاه شدم،اتاقک هایی با اسامی انتقام،تلافی،جنون،شهوت،کینه،غرض و یک اتاقک بی نام ونشان.اما اتاقک انتقام به طرز قریب الوقوعی از همه گداخته تر به نظر می رسید.نیرو مرا به سمت اتاقک بی نام نشان گسیل کرد،باب آن را گشودم و همین گشودن کافی بود تا که در اقیانوس ارز و سکه غرق شوم.سرایی بس سیمین و زرین،پر از زر وسیم.هر گوشه را که نگاه می انداختم چشم نوازی درخشانتر و دل انگیز تر چشمک می زد.در عین حال نگاهم به اتاقک های سرای افتاد.سرای دو اتاق بیش نداشت،حلال و دیگری حرام.باب هردوی آنها باز بود لیکن حرام اتاقکی زیبا و هوس بر انگیز در عین حال مسدود و حلال اتاقکی ساده و آراسته در عین حال با یه سبیل خروجی بود.نیرو حلال را برگزید،باب خروجی را گشوم،به سرایی شدم،بس آراسته و پیراسته.سرای تنها دو صاحبخانه داشت،عقل و دیگری دل،که عقل با  تاج سلطنتی خویش بر روی تخت شاهی  و دل با تاج سلطنتی خویش بر روی تخت ملکه ای حکفرمایی می کردند.تنها یک باب برای خروج از سرای مانده بود.نیرو مرا به سمت آخرین باب گسیل کرد،باب را گشودم،از سرای خارج شدم،به یک برزن شدم،نامش را زمزمه کردم،وجدان.

کمی بیشتر رفتم برزنی به نام ثروت،کمی پیشتر برزنی به نام نفرت ودر آخر برزن عشق ،همان کوی آغاز من.

نیرو مرا از بند خویش رهانید،تعقل به سراغم آمد،با صدای گوشخراشی بانگ زد:(در زیباترین قسمت عشق شاید نفرت را تجربه کنی،نفرت گاهی خویشتن را آشکار و گاهی خویشتن را نامحسوس به تو تحمیل می کند،مال حرام راهی به وجدان ندارد لیکن حلال ریشه در وجدان دوانده است و عقل و دل تنها فرمانروایان این سرزمین اند که گاهی شاه قصه افسار گسیخته ملکه می شود.)

از سرزمین خارج شدم،سردرش را خواندم:

ذات بنی بشر

براستی من در کدام کوی و سرای و اتاقک می زیستم؟؟؟

دوستدار شما باپوک

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *