طنین زیبای اذان

خدا بزرگ است،اما این هیچ محدوده ای را تعیین نمی کند.

می خواهم بخوابم،سرم در می کند،آشفته ام،نگرانم،درمانده ام،بریده ام،اینجا دگر،جای من نیست،از ادامه دادن عاجزم.جایگاه من همان کنار دست های قدرتمند توست.جایگاه من در همان دنیای خیالی ام در قریب به توست.تویی که فقط می دانم هستی،نمی دانم کجا،نمی دانم چه وقت،نمی دانم چگونه،اما ایمان دارم که هستی.دلخوشم به همین بودن،پس باش خدای من.

چشمانم را آهسته می بندم،نسیم ملایمی همراه با عطری آشنا تمامی گیرنده های حسی ام را بیدار خواهد کرد.صدایی به گوش می رسد.یقین دارم که این عطر متعلق به هین صداست.چه زیباست،چه دلنشین،جه خوش آهنگ،چه آرامش بخش،گوش هایم را تیز می کنم:

الله اکبر،خدا بزرگ است.زیر لب مسخروار تا انتها ادامه می دهم.به پایان می رسد.من می مانم و

تجسم هایم،من می مانم وقضاوت هایم .چه اطمینان بخش الله اکبر،حقیقت محض،لا اله الا الله.

پلک هایم را می گشایم.خورشید جلوی چشمانم است.دارد لبخند می زند.

دوستدار شما باپوک

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *