سفرنامه

ذات بنی بشر

به سرزمینی سفر کردم بس حیرت انگیز.به دروازه سرزمین که رسیدم گویی توانایی اندیشه کردن از من سلب شد.با نیرویی ناشناخته و مبهم گسیل می شدم.پس ار عبور از دروازه دیدگانم به تماشای چهار برزن نشستند.نیرو مرا به سمت اولین برزن گسیل کرد.نامش را زمزمه کردم ،برزن عشق. بوی عطر مطربی و گل سرخ به […]