طنز

خاطرات یه ربات پیش خدمت

  گویند خنده بر هر درد بی درمانی دواست.سکه روزگار دست بلند کند و گوید:(برای شیرم شاید چنین باشد،لیکن برای خطم نمکی بر زخم کم تمن آست. اوف ،اوف،خدای من بازهم آقای پیتربا آن صدایی که انگار یک من روغن بدون پالم اویلا نوش جان کرده است،نوای زمخت ادوارد،ادوارد سر داده است.کمی بعد شکم سرتاسر […]

دلنوشته های یک لنگه کفش

یک لژ گذاشتند و دوبند،شدیم دمپایی انگشتی.تیر بارانمان کردند،شدیم دمپایی اسفنجی حمام خونه مادربزرگه.سوراخ هایمان را پوشاندند،شدیم صندل.کمی لژ را باریکتر کردند،پاشنه دو سه سانتی اضافه کردند،شدیم کفش طبی.حدود 20 سانت به پاشنه اضافه کردند،شدیم پاشنه بلند.رویه ی قسمت جلویی کفش را برداشتند،آن را کاملا با پارچه و پلاستیک پوشاندند و مقدار نخ گونی به […]